هرچه میخواهد دل تنگت بگووو!!!

هر چه می خواهد دل تنگت بگووو

البته با رعایت حقوق همدیگر

*تعدادی نظرات ب قسمت نظرات پیشین انتقال یافت*

 

یاد بعضی نفرات در گردش فصول...

این قسمت رادیو چهرازی...

لینک دانلود:

https://tehranpodcast.ir/wp-content/uploads/2015/10/16.mp3

از همکلاسی عزیزمون، بهاره فشارکی،

سلام! باورم نميشه كه اينجا هنوز پست گذاشته میشه! و آخرین پست مربوط به همین ماه بوده!
امروز خیلی اتفاقی تو گوگل اسمم را سرچ کردم و یهو رسیدم به این وبلاگ و چیزایی که نوشته بودم در سال 90 و 91!! نشستم همه را به علاوه نظرات خوندم، بعضی هاش حسابی جتجالی بود. خیلی برام جالب بود، چقدر با جسارت تر از امروزم بودم! چقدر افکار و رویاهای قشنگ تری توی سرم میپروروندم! شاید اگه امروز من بود خیلی از اون پست ها گذاشته نمیشد و آرمان گرایی هام به قبول وضعیت موجود تغییر پیدا میکرد! چقدر حس خوبی داشتیم کنار هم. با همه ی بالا و پایین ها حالمون خوب بود. با اینکه دو سال بیشتر نبودم، ولی اگه دانشجویی کرده باشم همون دو سال بوده، واقعا همه چیز خیلی در دانشگاه شهرکرد با صفا و بی ریا بود. اصفهان این حس را دیگه نداشت. صمیمیت هایی که داشتیم را دیگه هرگز تجربه نکردم تا در دوران ارشد.
زهرا جون واقعا دمت گرم که چراغ اینجا رو روشن نگه داشتی، اصلا باورم نمیشد. من موافقم اگه شماره بچه ها را داشته باشیم یه گروه تلگرامی درست کنیم و از هم بیشتر خبر داشته باشیم. من اخیرا با آقای خلجی ارتباط داشتم و شاید ایشون هم بتونند در پیدا کردن بچه ها کمک کنند.
بازم ممنون خانوم.. در ضمن واقعا حس و حال زینب را درک میکنم و دلم برای همگی تنگ شده

از همکلاسی عزیرمون، محسن دویستی،

بعد داستانی گوشیم و ضمائمش فنا شد و الان عملا با هیچ کدوم از همکلاسی ها در ارتباط نیستم بعد از یه روز اینقدر خودم رو به فراموشی عادت دادم که حتی رمز گوشیم رو گاهی فراموش میکنم چه برسه به شماره های کم تکرار... حرف هست و مجال گفتن نیست 
برای همه همکلاسیها ارزوی ارامش سلامتی امید و پایداری دارم.
این ابیات که به قول خودش در پرتو شعور نبوت قرار میگیره تقدیم به شما..

فتاده تخته سنگ آنسوي‌تر، انگار کوهي بود.
و ما اينسو نشسته، خسته انبوهي.
زن و مرد و جوان و پير،
همه با يکديگر پيوسته، ليک از پاي،
و با زنجير. 
اگر دل مي‌کشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي‌توانستي خزيدن، ليک تا آنجا که رخصت بود.
                                                            [ تا زنجير.

          *** 
ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان،
و يا آوايي از جايي، کجا؟ هرگز نپرسيدم.
چنين مي‌گفت:
- « فتاده تخته سنگ آنسوي، وز پيشينيان پيري 
بر او رازي نوشته است، هر کس طاق هر کس جفت...»
چنين مي گفت چندين بار 
صدا، وآنگاه چون موجي که بگريزد زخود در خامشي
                                                         [ مي‌خفت.
و ما چيزي نمي گفتيم.
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم.
پس از آن نيز تنها در نگه‌مان بود اگر گاهي
گروهي شک و پرسش ايستاده بود. 

           ***
شبي که لعنت از مهتاب مي‌باريد،
و پاهامان ورم مي‌کرد و مي‌خاريد،
يکي از ما که زنجيرش کمي سنگينتر از ما بود،

          [ لعنت کرد گوشش را و نالان گفت: «بايد رفت»
و ما با خستگي گفتيم: «لعنت بيش بادا

                                   [ گوشمان را چشممان را نيز، بايد رفت»
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي که تخته سنگ آنجا بود.
يکي از ما که زنجيرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند
 - «کسي راز مرا داند
که از اين رو به آن رويم بگرداند.»
و ما با لذتي بيگانه اين راز غبارآلود را
                              [ مثل دعايي زير لب تکرار مي‌کرديم.
و شب شط جليلي بود پرمهتاب. 

          ***                       
هلا، يک...دو...سه...ديگر بار
هلا، يک، دو، سه، ديگر بار.
عرقريزان، عزا، دشنام – گاهي گريه هم کرديم.
هلا، يک، دو، سه، زينسان بارها بسيار.
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي.
و ما با آشناتر لذتي، هم خسته هم خوشحال،
ز شوق و شور مالامال.

          ***
يکي از ما که زنجيرش سبک‌تر بود، 
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت.
خط پوشيده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
( و ما بي‌تاب)
لبش را با زبان تر کرد (ما نيز آنچنان کرديم)
و ساکت ماند.  
نگاهي کرد سوي ما و ساکن ماند.
دوباره خواند، خيره ماند، پنداري زبانش مرد.
نگاهش را ربوده بودناپيداي دوري، ما خروشيديم:
- «بخوان!» او همچنان خاموش.
- «براي ما بخوان!» خيره به ما ساکت نگا مي‌کرد،
پس از لختي
در اثنايي که زنجيرش صدا مي‌کرد،  
فرود آمد. گرفتيمش که پنداري که مي‌‌افتاد.
نشانديمش.     
به دست ما و دست خويش لعنت کرد.
- «چه خواندي، هان؟»
                            [ مکيد آب دهانش را و گفت آرام:  
- « نوشته بود
همان،
کسي راز مرا داند،
که از اين رو به آن رويم بگرداند.»

             ***
نشستيم
و      
به مهتاب و شب روشن نگه کرديم.
و شب شط عليلي بود. 

(کتیبه از مهدی اخوان ثالث)

 

دل نوشته همکلاسی عزیزمون، زینب روشنی،

سلام....یادش بخیر چه وبلاگی بودیه زمانی دعوا شوخی خنده مطلب علمی همه چی توش بود.....آدمای جورواجور....اما الان کسی نیست هرکدوممون یجور دستمون بندشده هرکدوم یجا هستیم....ارزشهامون اهدافمون شرایطمون آدمای دور و ورمون تغییر کردن....من بعد ازسالها به اینجا سرزدم توی تنهاییم توخونه تو استان کرمان دلم هوای دانشگاه شهرکرد راکرد جایی ک سه سال ونیم ازعمرم را نه کامل ولی اونجا بودم...ودلم برا زینبی ک دانشگاه شهرکرد بود خیلی تنگ شده اون زینب کجا واین زینب کجا چقدر روزگار ومردمش پیرم کردن چقد دنیا روبه دیدم زشت کردن منی ک باشوق روزها روشروع میکردم وباخستگی شیرین از انجام کارهای روزانم ب شب میرسوندم....آآااااااااه ه دلم برا کلاسامون تنگ شده برا همه چیز دوران تحصیلم اونجا تنگ شده دورانی ک ازکوچکترین لحظاتم بهترین استفاده رامیکردم والان چقدر لحظاتم بیخود میگذرن ومن حوصله ندارم حتی درس بخونم تنها دلخوشیم این شده ک یجوری صبحها عصربشه تاشوهرم بیادخونه وازتنهایی دربیام...دلم تنگ شده خیلی تنگ شده.....

...

آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند

 

از «تن» تو- هر چقدر هم که قوی باشد- ترسی ندارند

 

از گاو که گنده‌تر نمی‌شوی، می‌دوشندت

 

از خر که قوی‌تر نمی‌شوی، بارت می‌کنند

 

از اسب که دونده‌تر نمی‌شوی، سوارت می‌شوند

 

آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند

 

علی شریعتی

 

...

آدمی اگر بخواهد فقط خوشبخت باشد ، به زودی موفق می گردد...

 

ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است ...

 

زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه که هستند تصور می کند ....!

مونتسکیو

 

ﺑﻌﻀﯿﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺩﺍﺭﻥ ﺟﺰ ﻟﯿﺎﻗﺖ

 

ﺑﻌﻀﯿﺎ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﺪﺍﺭﻥ ﺟﺰ ﻟﯿﺎﻗﺖ . . .

 

...

عمری گشتیم به دنبال دست خدا برای گرفتن

غافل ار آنکه دست خدا ، دست همان بنده اش بود

بنده ای که نیاز به دستگیری داشت . . .

حقیقت  نوشت ♣

سخت است برای کسی که اتش گرفته

توضیح بدهی که نباید بِدَوَد . . .

 

...

اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد
نلسون ماندلا
 

:)

دانلو دفترچه سوالات ارشد ۹۳ حقوق :

http://www.ekhtebar.com/wp-content/uploads/downloads/2014/02/Arshad93-Ekhtebar.pdf